دوم : متنی از جبران خلیل جبران
يك روز سگ دانايي از كنار يك دسته گربه مي گذشت . وقتي كه نزديك شد وديد كه گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنايي به او ندارند ، واايستاد .
آنگاه از ميان آن دسته - يك گربه درشت و عبوس پيش آمد و گفت :
اي برادران دعا كنيد ، هرگاه دعا كرديد و باز هم دعا كرديد و كرديد ، آنگاه يقين بدانيد كه باران موش خواهد آمد .
سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و از آن ها رو برگرداند و گفت : اي گربه هاي كور ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ايم كه آنچه به ازاي دعا و ايمان و عبادت مي بارد موش نيست بلكه استخوان است .
از كتاب پيامبر و ديوانه ( جبران خليل جبران ) ترجمه نجف دريابندري نشر كارنامه 1377
