چند روز پیش این مطلب را از مسحیح علی نژاد می خواندم تصورش برایم دهشتناک بود اما فارغ از این بودم که این سمفونی در نزدیکی خودمان هم نواخته می شود به اشکال مختلف اما گاها صدایی از آن به گوش ما نمی رسد . ولی چهارشنبه ۲۳ خرداد صدایی به گوش رسید که پدر نامش را تعهد گذاشت و عاقلان تعصب . سمفونی مرگ این بار برای زنی نواخته شد مطلقه . این تیر کین از چله برادری خارج شد که همبازی کودکی اش را و کلفت زیر دستش را به بازی مرگ فرا خواند . چه می شود این قوم به حج رفته را ؟
ناراحتی از آن بیشتر که صبحی ناقوس مرگ را در گوشش زمزمه کردند که شب برای دیدار جگر گوشه هایش بدون کفش و گالش سر به کوچه و خیابان می گذارد اما نه ره به پایان می رسد و نه دیدار به وصال . حیران ، شب را در منزل پیرزنی آشنا می گذراند و صبح ...... این مایه سرافکندگی قوم و خویش که برچسب روانی هم به پیشانی اش خورده وجودش دیگر لزومی ندارد تا پدر نامش را تعهد و دیگران نامش را تعصب گذارند . شما چه می نامیدش ؟
مسیح تصویر آن زن را در مونیتور دیده بود و این زن در بازی با کودکانش در پارک هر بار که نگار را می بردم دیده ام . آیا آنروز می دانست روزی به دست قابیلیان سپرده شود ؟


