تبليغاتX
از هر دری سخنی

از هر دری سخنی

چند روز پیش این مطلب  را از مسحیح علی نژاد می خواندم تصورش برایم دهشتناک بود اما فارغ از این بودم که این سمفونی در نزدیکی خودمان هم نواخته می شود به اشکال مختلف اما گاها صدایی از آن به گوش ما  نمی رسد .  ولی چهارشنبه ۲۳ خرداد صدایی به گوش رسید که پدر نامش را تعهد گذاشت و عاقلان تعصب . سمفونی مرگ این بار برای زنی نواخته شد مطلقه  . این تیر کین از چله برادری خارج شد که همبازی کودکی اش را و کلفت زیر دستش را به بازی مرگ فرا خواند . چه می شود این قوم به حج رفته را ؟

ناراحتی از آن بیشتر که صبحی ناقوس مرگ را در گوشش زمزمه کردند که شب برای دیدار جگر گوشه هایش بدون کفش و گالش سر به کوچه و خیابان می گذارد اما نه ره به پایان می رسد و نه دیدار به وصال . حیران ، شب را در منزل پیرزنی آشنا می گذراند و صبح ...... این مایه سرافکندگی قوم و خویش که برچسب روانی هم به پیشانی اش خورده وجودش دیگر لزومی ندارد تا پدر نامش را تعهد و دیگران نامش را تعصب گذارند . شما چه می نامیدش ؟

مسیح تصویر آن زن را در مونیتور دیده بود و این زن در بازی با کودکانش در پارک هر بار که نگار را می بردم دیده ام . آیا آنروز می دانست روزی به دست قابیلیان سپرده شود ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت   توسط احمدعلی حسینی  | 

مانده در آستانه‌ی بهت
خیره و مات
من هستم!
بر محیطِ حجمی
سرشارتر از تهی احساس، رقصیده
من هستم!
مرثیه‌ای ناهمگون را می‌مانی
گاه ترک خورده
گاه شکسته
گاه ویرانه
آن ناگاهِ رویایی را چگونه است که نمی‌بینم‌ات؟!
با دشنه‌ای کین‌آلود بر قلب هستی خویش زخمه می‌زنی
که چه؟
دیوانه‌وار بر طبل بی‌عاری لحظه‌های خویش ضرب می‌گیری
که چه؟
برای توام شاید
زمزمه‌گونه‌ای خیال‌انگیز‌،
یا لالایی خوابی گران که به گاه آمده است؟!
با تو بگویم؛
تاپ تاپ دل‌ات بی‌صداست
هیاهوی ذهن‌ات بی‌صداست
نگاه‌ات بی‌صدا
صدای‌ات بی‌صداست.
آن که غریب و نا‌آشنا می‌نگرد
من هستم!

شعر از : بهمن بهمنانه

پی نوشت : آمدن اورتگا به ایران چه منافعی برای ایران دارد ؟ شما می دونید ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت   توسط احمدعلی حسینی  | 

چند روز پیش صبح زود با صدای فریاد بانو که داد زد : احمد بیا ... !!! وضو گرفتن را رها کرده و داخل هال شدم هراسناک پرسیدم چه شده ؟ گفت نمی دونم چی نمیشم زد ولی فکر کنم عقرب بود . نگار و محمد مهدی هم بیدار شدند اونا را داخل اتاق خودم بردم و گذاشتمشون رو میزم نگار که اومد پایین و گفت بابا من بزرگ شدم و می خواستم مطمئن بشیم چی بوده رختخواب را وارسی کردیم زیر قالی - زیر موکت و خلاصه تا گلدون های دور وبر هم وارسی کردیم بانو هم از درد به خود می پیچید من می گفتم فکر نکنم عقرب بوده و او می گفت خودم دیدم عقرب بود  بعد از نیم ساعت چشممان به جمال یه عقرب منور شد گفتم خیالم راحت شد بانو گفت چی خیالت راحت شد ؟ منا گزیده خیالت راحت شد ؟!!! گفتم : خیالم راحت شد که مار نبوده بعدش دختر خوب اگه می خوای چیزی نیشت نزنه بگیر با لباس کلفت و چادر و مانتو بخواب نه اینجوری ....!!!! بعدش عقرب به تو آسیبی نمی رسونه ( بانو از نظر تحمل درد فوق العاده مقاومه و با تجربه های قبلی فقط عقربه خودش را به جوخه مرگ سپرد ) دلیل مقاوم بودنش دیگه اینه که منا بعد از۱۸۶۳روز نامزدی  و ۲۰۰۰روز زندگی با هم بودن هنوز تحمل می کنه .

خلاصه عقرب به ضربه دمپایی سپرده شد و محمد مهدی از فرصت استفاده کرده و تمام وسایل منا به هم ریخت .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/19ساعت   توسط احمدعلی حسینی  | 

مدتی قبل یک نفر از همشهریان توسط آدم رباها دزدیده شد . چون از آشنایان بود طریقه ربوده شدن را جویا شدیم گفتند خیلی جسورانه حتی صورت خود را نپوشانده بودند آدم ربایی صورت گرفت و با رافت کامل با ایشان برخورد شده بود و آخر سر بدون پرداخت حتی یک ریال آزادش کردند -  اما از ما نشنیده بگیرید با دریافت حدود ۱۵۰میلیون ( و به روایتی ۳۰۰ میلیون ) آزادش کردند .

هفته قبل نیز یک مورد مشابه دیگر با همان سبک و سیاق ربوده شد و این بار هم بدون پرداخت وجهی آزاد شد !!!

با پسر عموی مورد اول همسایه هستم . بهش گفتم مواظب خودت باش که شما طلاهای متحرک هستید .

بی خیال نقش دستگاه نظم در این جریانات شوید . که فعلا سرگرم دستگیری دختران به اصطلاح خودشان بد حجاب هستند و کمی آنطرفتر می گن ارازل و اوباش .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت   توسط احمدعلی حسینی  | 

مطلبی آماده کرده بودم در مورد دهمین سالگرد دوم خرداد اما دختر ستیزی این روزها برم داشت این مطلب را جایگزینش کنم .

هفته قبل دختر 5 ساله ام - نگار - پیشم آمد و گفت : بابا موهام کوتاه کنم ؟ - همیشه دوست داشتم موهای دخترم بلند باشد - گفتم : یه کم ؟ جواب داد نه از ته . - آخه چرا بابا ؟ - شانه ها را بالا می اندازه و می گه :نمی دونم همینجوری .شاید می خواد پسر بشه نمی دونم .

نگار نمی داند این روزها چه خبر است . دختر ستیزی در این روزها به اوج رسیده .

نگار نمی داند روزی که او می خواهد موهایش را کوتاه کند چهره های دخترکانی است که به سرخاب خون آغشته میشود . شاید اگر آنها هم مثل او  می خواستند موهایشان را کوتاه کنند دیگر چیزی نبود که از زیر روسری بیرون بزند و همان شود بهانه آرایشی که سرخاب و روژ گونه و سایه چشم همه یک رنگ شوند به سرخی خون .

ما مسلمانیم . اما اسلامی که در مکتبخانه های پاکستان به ملاهای طالبانی آموخته شده نمی خواهیم .

ما مسلمانیم اما نمی خواهیم دخترمان مثل زن عربستانی خانه نشین باشد . و مثل زن افغانی طالبانی بی هویت .

زنمان روبند نمی خواهد مردمان هم ریش .

 عکس سمت راست از وب لاگ مسیح علی نژاد  و عکس سمت چپ نگار ( اگه باز نگویند عکس دخترش گذاشته )

  عصبانیت یا بهتر بگویم فراخوان محمدرضا یزدان پناه  را هم بخوانید .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت   توسط احمدعلی حسینی  |