
یکی از دوستان تعریف می کرد :
« جهت تدریس در ترم جدید دانشگاه یک نفر را از دوستانم که کلیمی بود به رئیس دانشگاه معرفی کردم ، ایشان هم در جواب گفتند : اینا نجس اند » !!!!!!!!!!
اولین نظر را خودم می گذارم : حتی خجالت می کشم این متن را داخل وبلاگم گذاشته شود . واقعا از همه دوستان معذرت می خواهم فقط می خواستم جریان حاکم بر دانشگاههای ما شناسانده شود .
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد به سان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
شهریار تبریزی
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را
چرا نا پخته میگویی در این آشفته بازاری
که او دل را به دست آرد ببخشم من بخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نه چون شهریارانم ببخشم روح و اجزا را
که این دل در وجود ما خدا داند که می ارزد
هزاران ترک شیراز و هزاران عشق زیبا را
ولی گر ترک شیرازی دهد دل را به دست ما
در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را
که ما ترکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون ما
به تبریزی همه بخشند سمرقند و بخارا
شــهاب رســـتگار
دوست عزیزمان محمدرضا به جرگه متاهلین پیوست ضمن عرض شادباش برایش آرزوی زندگی سرشار از خیر و برکت را دارم و خدا کند هر روز از این خبر ها ببینیم و بشنویم ، هیچگاه فکرش نمی کردم مهر دوستان دنیای مجازی این جور بر دلمان بنشیند و از شنیدنش خوشحال شویم .
هنوز سایت روان پژوه قابل استفاده برای عموم نشده لذا به محض آماده شدن به اطلاع خواهد رسید .
پی نوشت : امروز دخترم نگار یادآورم شد که روز تولدم است ( با زبان کودکی اش گفت : بابا برات اوکلان زمان نازدیت با مامان گرفتم ، مامان هم گفته بهت نگم ولی گفتم ، تو به مامان نگو خووووب؟ )
دیروزی که گذشت خاطره امروز ماست ، می خواهیم از گذشته دور شویم ، اما باز که به امروز مان نگاه می کنیم ، گذشته چون نوار فیلم از جلو دیدگانمان عبور می کند ، فیلمی که ما فقط بازیگرش بودیم و دست بسته در اختیار کارکردانی که دیکتاتورانه ما را به بازی گرفته و ما در نقش اول سناریوی زنکی امان ، بر هوت تنهایی را تجربه می کنیم .
دوست داریم نقش دیگری بازی کنیم بجز نقش امروزمان اما خوابهایی که تهیه کننده برایمان دیده ، بر دل ، مهر خموشی می زند . با خودم فکر می کردم چه نقشی را دوست دارم ؟
خود را چوپانی دیدم که صبح با ترنم زنگ زنگوله هایش شیشه خواب اهل آبادی را می شکند و هی هی کنان سمفونی گوشنواز طبیعت را با هم آوازی پرندگان به اجرا در آورد . «هوای پاک » را در سیاست نشناسد و بی خیال از « عدالت مهرورزان » گوسفندانش را به سایبان تک درخت میان بیشه رهنمون سازد و با صدای نی اش « اصولی » که خودش اختیار کرده به گوش علفهایی برساند که « بنیادش » از این « اصول » بیگانه . از اصلاحات همین واژه را می شناسد که همراه گوسفندانش در فصل پشم زنی تجربه کرده ....
کارگردان صدایم می زند ، باید بروم ، هر چه از سیاست فرار کردیم باز دستگیرمان کردند تا دنباله نقشمان را بازی ما را به نقشمان اختیاری نیست . راستی شما چه نقشی را دوست دارید ؟
دیرم شده بود باید خود را به جلسه ای می رساندم ، در میانه جلسه بود که خود را به محل برگزاری مراسم رساندم .پنجشنبه اول شهریور ۱۳۸۶ به همت دوستان اصلاح طلب ( مخصوصا اعتماد ملی ) جلسه ای در داراب برگزار شد که موسوی لاری سخنران آن بود و دکتر اطاعت پیام آقای خاتمی را به سمع حضار رساند ، تلفن همراه همیشه خاموش من روشن مانده بود، و متاسفانه هنوز جلسه تمام نشده بود ، مجبور شدم جلسه را ترک کنم .
بسیار خوشحالم از برگزاری چنین جلساتی ، همین که دوستان یکجا همدیگر را ببینند ، اعتماد به نفس خوبی در آدم ایجاد می شود .
از نکات جالب این مراسم حضور چهره هایی که تا دیروز اصلاح طلب بودند و چند صباحی است به جبهه مقابل اسباب کشی کرده اند و امروز باز برای هواخوری سری به اینطرف زده اند . یکی از همین ها در بیرون جلسه دیدمش ، با کنایه گفت : کجایی بچه ، نیستی ؟ منم با طعنه گفتم : با دکتر الهام جلسه داشتم ، سلام رسوندن !!!
روز اول شهریور برای ما شروعی دوباره بود تا به یاد دوستانی بیفتیم و حرکتی را از نو آغاز کنیم .
یاد مرحوم مهندس موید ، دکتر خوشرو ، دکتر زاهدانی ، سعید رهبر و دیگر دوستان بخیر .
